بویویک شاعر، تنقیدی تفکّرنی عقلنینگ گلچیراغی قیلیب آلگن ناصر خسرو بلخی نینگ منه بو مشهور 87 بیتلی قصیده سینی، حرمتلی اؤقوچیلر بیلن بؤلیشیش نی لازم تاپدیک. تخمین 1000 أیل آلدین ائتیلگن بو شاه قصیده نی اؤقیب هیجاندن، حیرت یاقه سینی اوشله یدی کیشی.
خدایا
خدایا عرض و طول عالمت را / توانی در دل موری کشیدن
نه وسعت در درون مور آری / نه از عالم سر مویی بریدن
عموم کوه بین شرق و مغرب / توانی در صدف جمع آوریدن
تو بتوانی که در یک طرفه العین / زمین و آسمان آفریدن
تو دادی بر تخیلات و نباات / به حکمت باد را حکم ورزیدن
بناها در ازل محکم تو کردی/ عقوبت در ره باید کشیدن
تفاوت در بنی انس و بنی جن/ معین گشن در دیدن ندیدن
نهال فتنه در دلها تو کشتی / در آغاز خلایق آفریدن
هر آن تخمی که دهقانی بکارد / زمین و آسمان آرد شخیدن
کسی گر تخم جو در کار دارد/ زجو گندم نباید بدرویدن
تو در روز اول آغاز کردی/ عقوب در ابد بایست دیدن
تو اگر خلق نمودی بهر طاعت / چرا بایست شیطان آفریدن
سخن بسیار باشد جرئتم نیست/ نفس از ترس نتوانم کشیدن
ندارم اعتقادی یک سر موی/ کلام زاهد نادان شنیدن
کلام عارف دانا قبول است / که گوهر از صدف باید خریدن
اگر اصرار آرم ترسم از آن / که غیظ آری و نتوانم جهیدن
کنی در کارهاگر سخت گیری/ کمان سخت را نتوان کشیدن
ندانم در قیامت کار چون است / چو در پای حساب خود رسیدن
اگر میخواستی کینها نپرسم / مرا بایست حیوان آفریدن
اگر در حشر سازم با تو دعوی / زبان را باید از کامم کشیدن
اگر آن دم زبان از من نگیری / نیم عاجز من از گفت و شنیدن
و گر گیری زبانم دو عدل است / چرا بایست عدلی آفریدن
اگر آن دم خودت ابشی محال است/ خیالی را ز من باید شنیدن
اگر با غیر خود وا میگذاری / چرا بیهوده ام باید دویدن
بفرما تا سوی دوزخ برندم / چه مصرف دارد این گفت و شنیدن
ولی بر عدل و بر احسان نزیبد / به جای خویش غیری را گزیدن
فریق ارها در گردن تو است / به غیر از ما تو خود خواهی رسیدن
ولی بر بنده جرمی نیست لازم / تو خود میخواستی اسباب چیدن
تو دادی رخنه در قلب بشرها / فن ابلیس را بهر تنیدن
هوی را با هوس الفت دادی/ برای لذت شهوت چشیدن
نمودی تار رگها پر ز شهوت / برای رغبت بیرون کشیدن
شکمها را حریص طعمه کردی / شب و روز از پی نعمت دویدن
نمیداند حلالی یا حرامی / همی خواهد به جوف خود کشیدن
تقاضا میکند دائم سگ نفس / درونم را ه هم خواه دریدن
به گوشم قوت مسموع و سامع/ بسازد نغمه ی بربط شنیدن
به جانم رشته ی لهو و لعب را / توانم دادی از لذت شنیدن
همه جور من از بلغاریان است / ز آن آهم همی باید کشیدن
گنه بلغاریان را نیز هم هست/ نگویم گر تو بتوانی کشیدن
خدایا! راست گویم فتنه از توست/ ولی از ترس نتوانم چخیدن (چغیدن)
لب و دندان ترکان ختا را / نبایستی چنین خوب آفریدن
که از دست و لب و دندان ایشان/ به دندان دست و لب باید گزیدن
برون آری ز پرده گل رخان را / برای پرده ی مردم دریدن
به ما تو قوت رفتار دادی / زدنبال نکو رویان دویدن
تمام عضو با من د رتلاش اند/ ز دام هیچ یک نتوان رهیدن
نبودی کاش در نعمات لذت / چو خر بایست در صحرا چریدن
چرا بایست از هول قیامت/ چنین تشویشها بر دل کشیدن
لب نیرنگ را در جام ابلیس/ کند ابلیس تکلیف چشیدن
اگر ریگی به کفش خود نداری / چرا بایست شیطان آفریدن
اگر مرغوله را مطلب نباشد / چرا فتنه ها بایست دیدن
اگر مطلب به دوزخ بردن ماست / تعذر چند باید آوریدن
بفرما بی تعذر تا برندم / چرا باید به چشم عمرو دیدن
تو فرمایی که شیطان را نباید / کلام بر فسادش را شنیدن
تو در جلد و رگم مأواش دادی / زند چشمک به فعل بد دویدن
اگر خود داده ای در ملک جانم / نباید بر من آزارت رسیدن
مر او ار خود زحس خود رهاندی / که شد طرار در ایمان طریدن
زما حج و نماز و روزه خواهی / تجاوز نیست در فرمان شنیدن
بلا شبهه چو صیاد غزالان / در این هنگام نخجیر افکنیدن
به آهو میکنی غغا که بگریز / به تازی هی زندی اندر دویدن
به ما فرمان دهی اندر عبادت / به شیطان در رگ جانها دویدن
به ما اصرار داری در ره راست / به او در پیچ و تاب ره بریدن
به ذات بی زوالت دون عدل است/ به روی دوست دشمن را کشیدن
تو کز درگاه خویشت باز راندی/ چرا بایست بر ما ره بریدن
تو کز درگاه خویشت باز راندی چرا بایست بر ما ره بریدن
سخن کوتاه ، از این مطلب گذشتم / سر این رشته را باید بریدن
کنون در ورطه ی خوف و رجایم / ندارد دل زمانی آرمیدن
برای بیم و امیدم تهی نیست / دل از آن هر دو دایم در طپیدن
تو در اجرای طاعت وعده دادی / بهشت از مزد طاعت آفریدن
ولی آن مزد طاعت یا شفاعت/ چه منت باید از تو میباید کشیدن
و گر نه مرد طاعت نیست منت/ به مزدش هر کسی باید رسیدن
کسی کو بایدی باید مکافات / نباید فرق بر ما و تو دیدن
اگر نیک ام و گر بد خلقت از تو است / خلیقی خو بایست آفریدن
به ما تقصیر خدمت نیست لازم/ بدیم و بد نبایست آفریدن
اگر بر نیک و بد قدرت بدادی / چرا بر نیک و بد باید رسیدن
سرشتم ز آهن و جوهر ندارم / ندانم خویش جوهر آفریدن
اکر صد بار در کوره گدازی / هما ام باز وقت باد دیدن
به کس چیزی که نسپردی چه خواهی / حساب اندر طلب باید کشیدن
گرم بخشی کرم تو دنی / نیارم پیش کس گردن کشیدن
همین دستی به دامان تو دارم / مروت نیست دامن پس کشیدن
زمانی نیز از من مستمعع شو / زنقل دیگرم باید چشیدن
شبی در فر خاطر خفته بودم / طلوع صبح صادق در دمیدن
صدایی آمد از بالا به گوشم / نهادم گوش در راه شنیدن
رسید از عالم غییبم سروشی / که فارغ باش از گفت و شنیدن
به غفاریم چون اقرار کردی / مترس از ساغر پیشین کشیدن
از این گفتار بخشیدم گناهت / چه حاجت از بد و نیکت شنیدن
به هر نوع که کس ما را شناسد / بود مستوجب انعام دیدن
ندارد کس از این در ناامیدی / به امید خودش باید رسیدن
تفکر ناصر از اندیشه دور است / پی این رشته را باید بریدن
______________
